{{خدا یا کمکم کن تا همیشه خودم باشم }}

لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.

کلنگ

قلمي از قلمدان قاضي افتاد. شخصي که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضي کلنگ خود را برداريد. 

قاضي خشمگين پاسخ داد: مردک اين قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسي؟ 

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ويران کردي.

+ نوشته شده در  3 Feb 2012ساعت ۱۲:۲۴ ق.ظ  توسط elahe  | 

آرزوی کــــــــــــــافی

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :

هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."

دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."

آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "

جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "

او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "

" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."

او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :

" آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .

آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ."

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت ...

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید ...

اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید ...

تقدیم به شما دوستان عزیزم آرزوی کافی برایتان میکنم

+ نوشته شده در  9 Jan 2012ساعت ۱۰:۲۳ ب.ظ  توسط elahe  | 

داستان واقعی ( خبرنگار )

از پانزده دقیقه به این سو در ایستگاه موتر ایستاده بودم. دستانم در جیب بالاپوشم بود و بکس سرشانه ای که داخل آن مایکروفون، دستگاه ثبت صدا و کمره قرار داشت برایم سنگینی می کرد. از شدت سرما می لرزیدم. از موترهای “تونس” خبری نبود و باید تا چند دقیقه دیگر در نشست خبری “ستره محکمه” حاضر می شدم. با خود فکر کردم که اگر منتظر موترهای تونس بشینم نشست را از دست خواهم داد. ناگزیر به تاکسی که از دور می آمد دست تکان دادم.

نزدیک رفتم و گفتم:

-          سلام بیادر؛ تا چهاراهی شهید عبدالحق می ری؟

راننده گفت:

-          ها میرم

-          چند؟

-          دوصد و پنجاه

-          چی میگی او بیادر چقه گک راه است!

-          می فهمی تیل چند شده؟ 150 تا شهر و 100 از شهر تا چهاراهی عبدالحق

چون چاره ی جز این نداشتم، ناگزیر قبول کردم. داخل موتر شدم و هنوز درست در جایم قرار نگرفته بودم که گوشی همراهم به صدا آمد. تیلیوفونم را برداشتم یکی از دوستان ام بود. با او چند دقیقه حرف زدم و وقتی حرف ما تمام شد گوشی را قطع کردم. چشمم به ساعت موبایل افتاد که بالای 9 قبل از ظهر گیر کرده بود. به راننده گفتم:

-          بیادر یکمی عجله کو از خیرت که ناوقت می شه.

راننده گفت:

-          او گُل بیادر عینک های ته صحیح بپوش؛ ای رابندان ره نمی بینی؟

-          خو چرا جنگ می کنی بیادر!

راننده که از مکالمه تیلفونی من و دوستم فهمیده بود که خبرنگار استم، شیشه عقب خود را به طرف ام چرخاند و گفت:

-          خبرنگار استی؟

-          بلی

-          چی به درد می خورین شما مردم؟ تیل لیتر 70 روپه شده چرا از همی یگان خبر نمی سازین؟ ایقه سانسور چی بدرد تان می خوره؟

لحظه ی سکوت کردم و گفتم:

-          تا به حال چند دفعه نشر کردیم.

مرد دستش را داخل جیبش کرد و بسته سیگارش را بیرون کشید. سیگار را روشن کرد پکی به آن زد و همانطوریکه دود سیگار از دهانش خارج می شد، گفت:

-          کش و فش تان دنیا ره گرفته، خو کارتان به خدا معلوم اس.

به جوابش چیزی نگفتم و از پنجره موتر بیرون را نگاه کردم، موتر در منطقه “سینمای پامیر” در ترافیک گیر مانده بود و آواز هارن موترها اعصابم را خورد می کرد. چشمم به دستفروشی افتاد که از ترس سربازهای وزارت داخله فرار می کرد. با عجله کمره را از کشیدم. شیشه موتر را پایین کردم تا خواستم از او عکس بگیرم، سربازی که دست فروش را دنبال می کرد صدا زد :” او (…) جمع کو کمره ته که اگه آمدم باز حق ته می تم!” با عجله کمره را پایین کردم. شیشه موتر را بالا بردم. قلبم به شدت می تپید و با خشم به صورت سربازی که مرا دشنام داده بود نگاه کردم.

راننده باز هم شیشه عقب اش را به طرف ام چرخاند و با خنده گفت:” بچیم تو مرض خو نداری؟ “

***

مقابل دروازه ستره محکمه از موتر پایین شدم و پس از آنکه پول راننده را تحویل دادم، مستقیمن به طرف سربازی که مقابل دروازه ستره محکمه ایستاده بود، رفتم.

-          سلام، ببخشید دروازه ورودی تالار کنفرانس کجاست؟

-          چی کار داری؟

-          خبرنگار استم.

-          کجاست کارت ات؟

-          اینجاست!

کارت هویت ام را به دستش دادم. می دانستم که خوانده نمی تواند و فقط به عکسم نگاه می کند. کارتم را به دستم داد و گفت:

-          اونو طرف ایستاد شو!

چهره اعتراض آمیزی به خود گرفتم و گفتم:

-          به ما گفته بودند ساعت 9 بیایید حالا نیم ساعت گذشته، نشست تمام می شود!

-          ده گپ آدم نمی فامی؟ آدم استی یا نی ؟ گفتم که اونجه ایستاد شو بگو خو، دیگه گپ نزن اگه اعصابم خراب شد باز خودت می فهمی دیگه!

از روی ناچاری به سمتی که اشاره می کرد رفتم. پاهایم از سرما می لرزید. به دنبال من چند خبرنگار دیگر نیز نزد همان سرباز رفتند و پس از چند لحظه مکالمه به طرف من آمده پهلویم ایستادند. به ساعت نگاه کردم و چند دقیقه ی همانجا ایستادم.

چند دقیقه ی آنجا ایستادم دوباره نزدیک سرباز رفتم و گفتم:

-          10 بجه شد مه تا چی وقت اینجا ایستاده باشم؟

با کف دست محکم به سینه ام زد، طوری که چند قدم به عقب رفتم و با آواز خشن گفت:

-          ده گپ نمی فهمی هنوز شروع نشده!

سپس مخابره اش را به دست گرفت و صدا زد:” پامیر 46 پامیر 46″. از آن طرف صدا آمد :” می شنوم”. سرباز گفت:” همینجه یک چند نفر مره دیوانه کدن میگن کنفرانس است، چی کنم همرایشان؟”. آنطرف خط در جواب گفت:” طرف دروازه پشت بلاک ها راهی کو، کنفرانس شروع شده!”

سرباز مخابره را در جیبش گذاشت و با آواز تمسخر آمیز گفت:” اوی ی ی، بیا از دروازه پشت بلاک ها داخل برو! او دیگایته هم بگو.”

***

بعد از 5 بار خاموش و روشن کردن کمره، چندین بار تلاشی و چندین مانع؛ بلاخره وارد تالار کنفرانس ستره محکمه شدم. ساعت 10:30 بود و هنوز مایکروفون را بالای میز مقابل سخنرانان نصب نکرده بودم که نشست تمام شد.

چاره ی دیگر نداشتم، عقب دروازه خروجی رفتم و منتظر خارج شدن مقام های مسوول ماندم که حداقل با مطرح کردن چند پرسش، گزارشی تهیه کنم. بعد از چند دقیقه انتظار، در باز شد و رییس با چندین محافظ مسلح اش بیرون شد. همین که نزدیک رفتم یکی از محافظان با پرخاش گفت:” پس شو از سر راه رییس”. اعتنا نکردم و نزدیک رفتم، صدا زدم:

-          رییس صاحب یک چند سوال دارم اگر لطف نموده پاسخ بدهید؟

با غرور و تکبر بسیار به طرف ام نگاه کرد. با وجود که می دانست باز هم پرسید :

-          تو چی کاره که از مه سوال می کنی؟

-          خبرنگار استم رییس صاحب!

رییس که به خاطر من ایستاده شده بود، شروع به قدم زدن کرد و با آواز توهین آمیز گفت:

-          برو بان ماره، یگان بیکاره گیر کو!

11 جدی 1390 خورشیدی

+ نوشته شده در  2 Jan 2012ساعت ۸:۲۴ ب.ظ  توسط elahe  | 

کتاب و روز نامه

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من…

از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.

من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه، یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه!

+ نوشته شده در  2 Jan 2012ساعت ۶:۳۲ ب.ظ  توسط elahe  | 

بیسکویت

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چندساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بودو داشت روزنامه می‌خواند .وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد:«بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیشخود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد ونصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان باکمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده ودست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد … یادشرفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با اوتقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد…
در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.
- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند…
سنگ … پس از رها کردن!
حرف … پس از گفتن!
موقعیت… پس از پایان یافتن!
و زمان … پس از گذشتن

+ نوشته شده در  1 Jan 2012ساعت ۱۰:۳۳ ب.ظ  توسط elahe  | 

پیر مرد ثروتمند

پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا اخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می ایند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای بهدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را اغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشیها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید انها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را اخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد وبا ان تمام ارزوهایش را. اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای اغاز نمود اما اینبار میدانست چه باید بکند.

+ نوشته شده در  1 Jan 2012ساعت ۶:۳ ب.ظ  توسط elahe  | 

داستان آموزنده و واقعی

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از

شرکت کنندگان دو ۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر، افرادی بودند

که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت

کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به

سرعت قدم بردارند، بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را

طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود...

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر چندین غلت روی زمین

خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به

عقب بازگشتند و به طرف او رفتند، یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید

جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت: این دردت رو تسکین میده.

سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع

همه آنها اول شدند...

تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند!! 

+ نوشته شده در  1 Jan 2012ساعت ۵:۱۶ ب.ظ  توسط elahe  | 

عشق خواموش


ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻫﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﺩﺍﺭﻩ !
ﺍﻣـــﺮﻭﺯ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻨﺼﻮﺭﺩﺍﺷﺖ
ﺍﺯﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷـــﺪ.
ﻣﻨﺼﻮﺭﺑﺎﺧﻮﺩﺵ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ : ﭼﻪ
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺎ!
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﮊﺍﻟﻪ ﺳﺮﺍﺯﭘﺎ
ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ ﻭﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻃﻼﻗﺶ
ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ !. . .
ﮊﺍﻟﻪ ﻭﻣﻨﺼﻮﺭ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ
ﺭﻭﺑﺎﻫﻢ ﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻭﺭﺷﮑﺴﺖ ﺷﺪﻥ ﭘﺪﺭ ﮊﺍﻟﻪ
ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺗﺎﺑﺪﯾﻬﯽ ﻫﺎﺷﻮﻧﻮ
ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻦ ﺑﻌﺪﻫﻢ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ
ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ !
ﺑﻌﺪﺍﺯﺭﻓﺘﻨﺸﻮﻥ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﭼﻨﺪﻣﺎﻫﯽ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ
ﺷﺪ ،
ﻣﻨﺼﻮﺭﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﻤﺒﺎﺯﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮﺍﺯ ﺩﺳﺖ
ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎﻣﻨﺼﻮﺭ
ﻭﺍﺭﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺣﻘﻮﻕ ﺷﺪ!
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﻑ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ
ﻣﯽ ﺑﺎﺭﯾﺪ!
ﻣﻨﺼﻮﺭﮐﻨﺎﺭﭘﻨﺠﺮﻩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ
ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮﺑﺮﻑ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪﺑﻪ ﻃﺮﻑ
ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩ.
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﯾﮏ ﺁﻥ ﺧﺸﮑﺶ ﺯﺩ.
ﺑﺎﻭﺭﺵ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﮊﺍﻟﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭﺍﺭﺩ
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ.
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺯﻭﺩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺭﺳﻮﻧﺪ
ﻭ ﺗﺎ ﮊﺍﻟﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ.
ﮊﺍﻟﻪ ﺑﺎﺩﯾﺪﻥ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ! ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺧﻮﺩﺗﯽ !؟
ﺑﻌﺪﺳﮑﻮﺕ ﻣﯿﻮﻧﺸﻮﻥ ﺣﮑﻢ ﻓﺮﻣﺎ ﺷﺪ.
ﻣﻨﺼﻮﺭﺳﮑﻮﺕ ﺭﻭﺷﮑﺴﺖ ﻭﮔﻔﺖ: ﻭﺭﻭﺩﯼ
ﺟﺪﯾﺪﯼ؟!
ﮊﺍﻟﻪ ﻫﻢ ﺳﺮﺷﻮﺑﻪ ﻋﻼﻣﺖ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ.
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﻭﮊﺍﻟﻪ ﺑﻌﺪﺍﺯ 7 ﺳﺎﻝ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ
ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﻫﻢ ﺟﺪﺍﺷﺪﻧﺪ
ﺩﺭﺧﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﻗﺪﯾﻢ ﻣﯿﻮﻧﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩ
ﺟﻮﺍﻧﻪ ﺯﺩ!
ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﻭ ﮊﺍﻟﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺑﺎﻫﻢ ﺑﻮﺩﻥ!
ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ
ﻋﺸﻖ ﺑﺰﺭﮒ.
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻭ ﺗﻤﻮﻡ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ
ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﻣﺜﻞ
ﺳﺎﺑﻖ ﮊﺍﻟﻪ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻪ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﮊﺍﻟﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺩﺍﺩ
ﻭ ﮊﺍﻟﻪ ﺑﯽ ﭼﻮﻥ ﻭﭼﺮﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ.
ﻃﯽ ﭘﻨﺞ ﻣﺎﻩ ﺳﻮﺭ ﻭ ﺳﺎﺕ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺁﻣﺎﺩﻩ
ﺷﺪ ﻭﻣﻨﺼﻮﺭ ﻭﮊﺍﻟﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﺪﯾﺪﺷﻮﻧﻮ ﺁﻏﺎﺯ
ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﯾﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺣﺴﺮﺗﺶ ﺭﻭ
ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ.
ﭘﻮﻝ ،ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﺧﺮﯾﻦ ﻣﺪﻝ ،ﺷﻐﻞ
ﺧﻮﺏ ،ﺧﺎﻧﻪ ﺯﯾﺒﺎ ،ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺧﻮﺏ ،ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻭ
ﺍﺯﻫﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮ ﻋﺸﻘﯽ ﺑﺰﮒ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﻦ
ﺯﻭﺝ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ!
ﻭﻟﯽ ﺯﻣﻮﻧﻪ ﻃﺎﻗﺖ ﺩﯾﺪﻥ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺍﯾﻦ
ﺩﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
ﺩﺭﯾﮏ ﺭﻭﺯﮔﺮﻡ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﮊﺍﻟﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺗﺐ
ﮐﺮﺩ!
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﮊﺍﻟﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﻬﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ
ﺑﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺩﮐﺘﺮﻫﺎ ﺍﺯﺩﺭﻣﺎﻧﺶ ﻋﺎﺟﺰ
ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺁﺧﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﮊﺍﻟﻪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻭﻥ ﺗﺐ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﭼﻨﺪﻣﺎﻩ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﺭﻓﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ
ﺧﻮﺩﺵ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﻭﺯﺑﺎﻥ ﮊﺍﻟﻪ ﺭﻭﻫﻢ ﺑﺮﺩ
ﻭﮊﺍﻟﻪ ﮐﻮﺭ ﻭ ﻻﻝ ﺷﺪ.
ﻣﻨﺼﻮﺭﭼﻨﺪﺑﺎﺭﮊﺍﻟﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺩﺧﺎﺭﺝ ﺑﺮﺩ ﻭﻟﯽ
ﭘﺰﺷﮑﺎﻥ ﺍﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﮑﻨﻨﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
ﺗﻤﺎﻡ ﻭﻗﺖ ﺍﺯﺍﺩﺷﻮ ﻭﺍﺳﻪ ﮊﺍﻟﻪ ﺑﮕﺬﺭﻭﻧﻪ!
ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﮊﺍﻟﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﺪ ﺍﺯﺁﯾﻨﺪﻩ
ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺯﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﺷﺪﻥ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ!
ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ
ﻣﻨﺼﻮﺭﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﻮﺕ ﻭﮐﻮﺭ ﺧﺴﺘﻪ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻭﮔﺎﻫﯽ ﻓﮑﺮ ﻃﻼﻕ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﺶ ﺧﻄﻮﺭ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩ!
ﻣﻨﺼﻮﺭﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﺟﻨﮕﯿﺪ ﻭﻟﯽ
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺷﺪ
ﻭﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮊﺍﻟﻪ ﺭﻭﻃﻼﻕ ﺑﺪﻩ.
ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﻨﺼﻮﺭﻫﻢ
ﺁﺗﺶ ﺑﯿﺎﺭﻣﻌﺮﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻭﻣﻨﺼﻮﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻃﻼﻕ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﻣﻨﺼﻮﺭﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎﮊﺍﻟﻪ ﻧﻤﯽ ﺟﻮﺷﯿﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯﺳﺮﮐﺎﺭﯾﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ
ﺍﺗﺎﻗﺶ!
ﺣﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻭﺳﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎ ﮊﺍﻟﻪ
ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯽ ﺯﺩ.
ﯾﻪ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﻭﮊﺍﻟﻪ ﺳﺮﻣﯿﺰ ﺷﺎﻡ
ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺑﻌﺪﺍﺯﻣﻘﺪﻣﻪ ﭼﯿﻨﯽ ﻭ ﻣﻦ ﻣﻦ
ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﮊﺍﻟﻪ ﮔﻔﺖ:ﺑﺒﯿﻦ ﮊﺍﻟﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ
ﺭﻭﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ!
ﮊﺍﻟﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯﻏﺬﺍﺧﻮﺭﺩﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ
ﺷﺪﻣﻨﺼﻮﺭﺣﺮﻓﺸﻮ ﺑﺰﻧﻪ...
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺗﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺟﺮﺍﺗﺸﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﮔﻔﺖ:ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻡ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺑﮕﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ...
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﻃﻼﻗﺖ ﺑﺪﻡ ﻣﻬﺮﯾﺘﻢ!. . .
ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮊﺍﻟﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﺸﻮﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ
ﺳﮑﻮﺕ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﻭﺑﺎﻋﻼﻣﺖ ﺳﺮ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻃﻼﻕ ﺭﻭ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ.
ﺑﻌﺪﺍﺯﭼﻨﺪﺭﻭﺯ ﮊﺍﻟﻪ ﻭﻣﻨﺼﻮﺭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﻓﺘﺮﯼ
ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﺤﺮﻡ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﮊﺍﻟﻪ ﻭﻣﻨﺼﻮﺭﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻭ ﻃﻼﻕ
ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻭﻣﺪﻧﺪ
ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺭﺳﻤﺎ" ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﻣﻨﺼﻮﺭﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩ ﻭﺳﯿﮕﺎﺭﯼ
ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪ ﮊﺍﻟﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ
ﻣﺎﺩﺭﺵ.
ﻭﻟﯽ ﺩﺭﻋﯿﻦ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﮊﺍﻟﻪ ﺩﻫﻦ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩ
ﻭﮔﻔﺖ:ﻻﺯﻡ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺮﻡ
ﻭﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻋﺼﺎﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ
ﻭ ﺭﻓﺖ. . .
ﻣﻨﺼﻮﺭﮔﯿﺞ ﻭ ﻣﻨﮓ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﮊﺍﻟﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ!
ﮊﺍﻟﻪ ، ﻫﻢ ﻣﯽ ﺩﯾﺪ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ!. . .
ﻣﻨﺼﻮﺭﮔﯿﺞ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﺴﺖ ﮊﺍﻟﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ
ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭﺳﺮﺵ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ؟!؟!
ﻣﻨﻤﺼﻮﺭ ﺑﺎ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺖ
ﺑﻮﺩﻡ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﻣﻨﺼﻮﺭﺑﺎﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭﺑﻐﺾ ﺳﻮﺍﺭﻣﺎﺷﯿﻦ
ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﻌﺎﻟﺞ ﮊﺍﻟﻪ!
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻄﺐ ﺭﺳﯿﺪﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺍﺗﺎﻕ
ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﯾﻘﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭﮔﻔﺖ:
ﻣﺮﺩ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻣﻦ ﭼﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﺗﺮﯼ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ؟؟؟
ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻘﺸﻮ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﻪ
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺭﻭﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺩﻋﻮﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻨﺼﻮﺭﮐﻤﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﺪ ﺩﮐﺘﺮ
ﺍﺯﺵ ﻗﻀﯿﺮﻭ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﺪ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻨﺼﻮﺭﺗﻤﻮﻡ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﻭ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ
ﺩﮐﺘﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻪ ﻋﻼﻣﺖ ﺗﺎﺳﻒ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ
ﻭﮔﻔﺖ:ﻫﻤﺴﺮﺷﻤﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﮐﻮﺭ ﻭﻻﻝ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﯾﻮﺍﺵ ﯾﻮﺍﺵ ﻗﺪﺭﺕ
ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﻭﮔﻔﺘﺎﺭﯾﺶ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻭﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﮐﺎﻣﻼ ﺳﻼﻣﺘﯿﺸﻮ ﺑﺪﺳﺖ
ﺁﻭﺭﺩ!
ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ
ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩﯾﺸﻢ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ.
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﯾﻪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﻮﺩ!
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﻣﯿﻮﻥ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﮔﻔﺖ:ﭘﺲ
ﭼﺮﺍﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ؟؟؟
ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ:ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺗﻮﻥ
ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﻭﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻪ !. . .
ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﻣﯿﻮﻥ ﺩﺳﺘﻬﺎﺵ ﭘﻨﻬﻮﻥ
ﮐﺮﺩ ﻭﺑﯽ ﺻﺪﺍﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺖ
ﭼــــــﻮﻥ ﻓـــــــــﺮﺩﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ، ﺭﻭﺯﻩ
ﺗــــــﻮﻟـــــﺪﺵ ﺑـــــــﻮﺩ

+ نوشته شده در  26 Dec 2011ساعت ۹:۱۳ ب.ظ  توسط elahe  | 

قیمت معجزه . داستان پند اموز 

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. 

سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود.

دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد
من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار

+ نوشته شده در  24 Jul 2011ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ  توسط elahe  | 

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شیطان‌خبر نداشت، بشر اختراع شد
« هابیل » ها مزاحم « قابیل » می‌شدند
افسانه ی « حقوق بشر » اختراع شد
مـردم خیال فخر فروشی نداشتند
شیـئی شبـیه سكه ی زر اختراع شد
فكر جنایت از سر آدم نمی‌گذشت
تا اینكه تیغ و تیر و سپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد
اینگونه‌ شد كه ‌مخترع ‌از خیر ما گذشت
اینگونه ‌شد كه‌ حضرت « شر » اختراع شد
دنیا به‌ كام بود و … حقیقت؟! مورخان !
ما را خبر كنید؛ اگر اختراع شد

+ نوشته شده در  22 Jul 2011ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ  توسط elahe  | 

مردی زنش را در اثر دعوا و جنجال خانگی کشت ولی بعد از جنایت زمانی بخود آمد که کار از کار گذشته بود و تازه فهمید که چه اشتبای بزرگی را مرتکب است:


قاتل برای فرار از جنایت و پوشاندن عمل شنیع خود , با دوستش که مردی بی دین و لا و بالی بود موضوع به عنوان مصلحت در میان گذاشت و از وی رهنمایی و مشورت خواست. 


دوست احمق قاتل پیش ازانیکه رفیقش را ملامت کند , این مشورت را داد که با آوردن جوانی بخانه به بهانه دعوت او را به عنوان متجاوز به همسرش بقتل برساند و سپس موضوع را به پلیس اطلاع دهد .


مرد قاتل رهنمایی دوست ناباب را پذیرفت و بالآخره آن را به اجراه گذاشت ولی نمیدانست که جوانیکه باید قربانی این عمل زشت می شود کیست؟و بالآخره جوانی بد چانس یرا گیر آورد و بعد از دعوت به منزل بر اساس مشورت دوستش او را بقتل رساند و به عنوان متجاویز به همسرش موضوع را به پلیس اطلاع داد.


پلیس وارد صحنه شد و با جسد زن و مرد بیگناه مواجه گردید و بر اساس قانون جنایی تحقیق را آغاز نمود , خلاصه بعد از تحقیق و جستجو مشخص شد که جوان بیگناه فرزند همان دوست لا وبالیی بوده است که به رفیقش این جنایت را رهنمایی و پیش نهاد کرده بود.. و سرانجام نیت شوم دامن خودش را گرفت و فرزند را از دست داد


این داستان صد درصد حقیقت دارد و در اصفهان ایران بوقوع پیوسته است و نتیجه این داستان این می شود که ما باید از تاریخ پند بگریم و برای این و آن نقشه ای مزّویرانه و خلاف را در اندیشه ی خویش نداشته باشیم و برای نابودی دیگران پلان هارا طرح نکنیم زیراکه صدمه اول آن ممکن بر خود ما برگردد


مانند این حادثه و اتفاقات هزاران بار در طول تاریخ ممکن بوقوع پیوسته باشد , ولی به اصطلاح ساده چاه کن خودش در چاه هست و هر انسان که خیانت ها را در اندیشه دارد و یا می پروراند بداند که روزگاری خود به آن مواجه خواهند شد... 


+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت ۱۱:۱۹ ق.ظ  توسط elahe  | 


نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت ۲:۱ ق.ظ  توسط elahe  | 

آورده‌اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مي‌رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت .

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مي‌گردد و چیزى مي‌جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت.

عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مي‌دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم ! 

مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مي‌کنم.

عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید. گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است . او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.

عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مي‌خواهى ، این جاست .

بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد.

هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مي‌آمد.

چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت :

اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مي‌جویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !

عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.

در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مي‌نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى‌گردد که :

(( انا لا نضیع اجر من احسن عملا ))






+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت ۱۲:۵۳ ق.ظ  توسط elahe  | 

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.

اما بی پول بود. 

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.

بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!

 

+ نوشته شده در  15 Jul 2011ساعت ۱۲:۴۶ ق.ظ  توسط elahe  | 

مادر


کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟

خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.

+ نوشته شده در  14 Jul 2011ساعت ۳:۵۴ ب.ظ  توسط elahe  | 

تدبیر پیرمرد


یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روزمدرسه، پس از تعطیلی کلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت می‌کردند وسر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاًمختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.

روز بعد که مدرسه تعطیل شد،دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید ومن از این که می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می‌کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره بهسراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فکر می‌کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


کمک خداوند


غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد.

زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.

زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند.

زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.»

هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!»

در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!»

زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟»

زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.»

مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!

زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: «خدايا متشكرم!»

سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد.»

مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!»

خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود.





قدرت لبخـــــــــــند


در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

 

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

 

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

 

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

 

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.

+ نوشته شده در  14 Jul 2011ساعت ۳:۲۱ ب.ظ  توسط elahe  | 


  • اثبات عشق>>>>>>>>>>>>>>dastane waqeie

    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
    سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
    وضوح حس می کردیم…
    می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از
    ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه
    زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
    تا اینکه یه روز
    علی نشست رو به رومو
    گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که
    دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر
    تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
    راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
    گفتم:تو چی؟گفت:من؟

    گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟
    برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو
    گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
    هنوزم منو دوس داره…
    گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…
    گفت:موافقم…فردا می ریم…
    و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من
    بود چی؟…سر
    خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت
    فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…
    طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون
    گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…
    یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره
    هردومون دید…با
    این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
    که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…
    بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو
    می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…
    علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
    که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از
    ناراحتی بود…یا از
    خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می
    شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش
    گفتم:علی…تو
    چته؟چرا این جوری می کنی…؟
    اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من
    نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…
    دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
    دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟
    گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…
    نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و
    اتاقو انتخاب کردم…
    من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام
    طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه
    خودت…منم واسه خودم…
    دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش
    کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…
    دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی
    جیب مانتوام بود…
    درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه
    رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…
    توی نامه نوشت بودم:
    علی جان…سلام…
    امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم
    ازت جدا می شم…
    می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی
    شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر
    برام بی اهمیت بود که حاضر
    بودم برگه رو همون جاپاره کنم…
    اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…
    توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

+ نوشته شده در  28 Jun 2011ساعت ۳:۵ ب.ظ  توسط elahe  | 




از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

آسايش بی كرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده م گويم

بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر

يك بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشين او خوشتر

پنداشت اگر شبی بسر مستی

در بستر عشق او سحر كردم

شب های دگر كه رفته از عمرم

در دامن ديگران بسر كردم

ديگر نكنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آنكس كه مرا نشاط و مستی داد

آنكس كه مرا اميد و شادی بود

هر جا كه نشست بی تأمل گفت

«او يك زن ساده لوح عادی بود»

مي سوزم از اين دورویی و نيرنگ

يكرنگی كودكانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه جاودانه می خواهم

رو، پيش زنی ببر غرورت را

كاو عشق ترا به هيچ نشمارد

آن پيكر داغ و دردمندت را

با مهر بروی سينه نفشارد

عشقی كه ترا نثار ره كردم

در سينه ديگری نخواهی يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی يافت

در جستجوی تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بی تابم

انديشه آن دو چشم رؤيائی

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

ديگر به هوای لحظه یی ديدار

دنبال تو در بدر نمی گردم

دنبال تو ای اميد بی حاصل

ديوانه و بی خبر نمي گردم

در ظلمت آن اتاقك خاموش

بيچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن كه دلی پر از صفا داري

از مرد وفا مجو، مجو، هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز




نمی خواهم به جز من دوستدار دیگــری باشی
بـرای لـحـظـه ای حتـی بـه فکــر دیگـــــری باشی
نمی خـواهـم صفـای خنـده ات را دیـگــــــــری بیند
نمی خواهم کسی نامش به لـبـهــای تــــو بنشیند
نمی خواهم کسی نقش چهـره ات در خاطـرش ماند
نمی خــواهـم نگـاهــــی در نـگــاه تـــو در آمـیـــــــــــزد
نمی خـواهـم بـه غیـر از مـن بگـیـرد دسـت تـــو دستـی
نمی خـواهـم کسـی یــــــــارت شـــــود در راه مستـی
نمی خـواهـم بـه جــز مـن یـــــــــار کسـی بــاشـــــی
گـل نـــازم نمـی خـواهــم خــــار و خسـی بـاشـــــی
نمی خـواهـم کســی بـا یـــــــــار مـن سخـن گـویـد
اگـر چـه قـاصـدم بـاشـد کـه تـا پیـغــــام مـن گـویـد
نمی خـواهـم بـه گـورستـان رود آن یـــار محبوبم
مبـادا مـرده ای زنـده شــود بـا او سخـن گـویـد

+ نوشته شده در  28 Jun 2011ساعت ۱:۶ ق.ظ  توسط elahe  | 

سمت راست مغز نادان است!!! میدانید چرا؟

در حالی که بر روی صندلی نشسته اید پای راست خود را از زمین بالا ببرید

و در جهت عقربه های ساعت بصورت دایره ای بچرخانید

و همزمان با این عمل با انگشت راست خود عدد شش انگیسی را در هوا بنویسید .

بدون اینکه متوجه بشوید پای شما جهت حرکت خود را تغییر میدهد . امتحان کنید……

+ نوشته شده در  28 Jun 2011ساعت ۱۲:۳۷ ق.ظ  توسط elahe  | 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاری

 

شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

 

لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن

 

خاطرات بايگانی، زندگيهای اداری

 

آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين

 

سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

 

با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه‌بسته

 

خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

 

صندليهای خميده، ميزهای صف‌كشيده

 

خنده‌های لب پريده، گريه‌های اختياری

 

عصر جدولهای خالی، پاركهای اين حوالی

 

پرسه‌های بی‌خيالی، صندليهای خماری

 

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم

 

شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

 

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها

 

خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری






بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،



همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،



شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،



شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.



در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد



باغ صد خاطره خنديد،



عطر صد خاطره پيچيد:



يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم



پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم



ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.



تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.



من همه، محو تماشاي نگاهت.



آسمان صاف و شب آرام



بخت خندان و زمان رام



خوشة ماه فروريخته در آب



شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب



شب و صحرا و گل و سنگ



همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد، تو به من گفتي:



” از اين عشق حذر كن!



لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،



آب، آيينة عشق گذران است،



تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،



باش فردا، كه دلت با دگران است!



تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم



سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،



نتوانم!



روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،



چون كبوتر، لب بام تو نشستم



تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“



باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم



تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم



حذر از عشق ندانم، نتوانم! “



اشكي از شاخه فرو ريخت



مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...



اشك در چشم تو لرزيد،



ماه بر عشق تو خنديد!



يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم



پاي در دامن اندوه كشيدم.



نگسستم، نرميدم.



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،



نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،



نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...



بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  28 Jun 2011ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ  توسط elahe  | 

    اسلام علیک یاابا عبدالله        شهادت اسوه علم جهاد معرفت شهامت پایداری به همه     شیعیان علی { ع } تسلیت باد





در تو راه می افتم

و به اندازه ی تمام خیابانها , خیس خواهم شد , 

از بارانی که قرارمان بود ...

برای روزهایم , نقشه ای ندارم که بر باد رود ... 

بر باد , همین لحظه هاییست که بی تو 

خاطره خواهد شد .

* * * 

چند معبد ؟ 

چند کتاب مقدس ؟ 

چه تعداد پیامبر ؟ برای خدا شدن لازم است؟ 

گاهی یک نگاه ساده کافیست , تا کسی الهه تو شود .










شب عاشقان بی​دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی​گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می​گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
+ نوشته شده در  14 Dec 2010ساعت ۲:۴۶ ب.ظ  توسط elahe  | 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

بازین چه نوحه و چه عزاً چه ماتم است

فرارسیدن ماه محرم به همه دوستداران فرزند زهرا(ع)

تسلیت باد

+ نوشته شده در  7 Dec 2010ساعت ۷:۱۳ ب.ظ  توسط elahe  | 




















+ نوشته شده در  26 Nov 2010ساعت ۱۰:۴۹ ب.ظ  توسط elahe  | 

هرکه یک  جوره کفش داره برای  این طالب بفرسته اخه بدون کفش که  


  نمیشه جنگید  در صوابش  یه جورای  شما هم شریک بشین هاهاهاها

  

+ نوشته شده در  26 Nov 2010ساعت ۹:۴۳ ب.ظ  توسط elahe  |